تبليغاتX
درجه‌ی صفر نوشتار
خانه :: پست الكترونيك
یکشنبه دوازدهم مهر 1388
مهتاب پاییزى
...
مهتاب پاییزى
کفرى‌ست که جهان را مى‌آلاید
...
                     (احمد شاملو)
دوشنبه ششم مهر 1388
پاییز
...
پاییز،
      روى وحدت دیوار
                    اوراق مى‌شود.
                         (سهراب سپهرى)

پنجشنبه پنجم شهریور 1388
...
بوى گند دروغ همه جا را فراگرفته!  

(از دیالوگ‌هاى یکى از سریال‌هاى تلویزیون؛ چند سال پیش!)

شنبه هفدهم مرداد 1388
اعترافات گالیله
گالیله: "در هفتادمین سال زندگى، در مقابل شما به زانو درآمده‌ام و در حالى که کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دست‌هاى خود لمس مى‌کنم، توبه مى‌کنم و ادعاى خالى از حقیقت حرکت زمین را انکار مى‌کنم و آن را منفور و مطرود مى‌نمایم."

پیوندهاى مرتبط:
+ متن اعترافات گالیله؛ البته به انگلیسى
+ گالیله در ویکى‌پدیا
+ من، روح گالیله، عاقبت آمرزیده شدم!

شنبه دهم مرداد 1388
...
واى به روزى که صبر خدا تمام شود ...   
چهارشنبه دهم تیر 1388
فریاد را چه سود چو فریادرس نماند
شادى نماند و شور نماند و هوس نماند   
سهل است این سخن که مجال نفس نماند

فریاد از آن کنند که فریادرس رسد           
فریاد را چه سود چو فریادرس نماند

کو کو کجاست قمرى مست سرودخوان   
جز مشتى استخوان و پر اندر قفس نماند   

امّید دربه‌در شد و از کاروان شوق           
جز ناله‌اى ضعیف ز مسکین جرس نماند 

طوفانى از غبار بماند و سوار رفت
بس برگ و ساز بیهده ماند و فرس نماند 

...

برخیز "امید" و چاره‌ى غم‌ها ز باده خواه   
ور نیست، چاره پس چه کنى؛ چاره پس نماند

                                                       (م. امید)

پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388
پس از توفان ...
به لحظه لحظه‌ى روزها و شب‌هایی که در ستاد انتخاباتى مهندس موسوى گذرانده‌ام، افتخار مى‌کنم و هر چه مى‌گذرد، ایمانم به راهى که برگزیده‌ام بیشتر و بیشتر مى‌شود.

پى‌نوشت: اگر دل و دماغى باشد، در این مورد بیشتر خواهم نوشت.

شنبه بیست و سوم آذر 1387
گفتنى‌ها

گفتنى‌ها کم نیست،
             من و تو کم گفتیم ....
                         (م. سرشک)

پنجشنبه شانزدهم آبان 1387
خداحافظ، شهروند!
   به همت دولت‌مردان خدوم و زحمت‌کش و با تلاش‌هاى شبانه‌روزىِ این عزیزان، سرانجام، زحمت خواندن «شهروند امروز» هم از دوشمان برداشته شد. دست مریزاد.
جمعه دهم آبان 1387
   چند روز پیش، آمدم که چیزی بنویسم، کلی مطلب هم تایپ کرده بودم که سرویس قشنگ و نازنین بلاگفا عذرم را خواست و مطلب را ثبت نکرد!

   به زودی خواهم نوشت.

دوشنبه یازدهم شهریور 1387
بازگشت‌نامه!

   پس از این غیبت نسبتاً طولانى، دوباره اگر دست و دلى باشد، خواهم نوشت. در طول این مدت، تقریباً از اینترنت (و بسیارى دیگر از مظاهر زندگى!) بریده بودم. اکنون بر آن‌ام که باز هم بنویسم و این دریچه‌ى کوچکِ ارتباط با دنیاى آدم‌هاى زنده را همچنان باز نگه دارم!

 

جمعه سی و یکم خرداد 1387
بهار هم گذشت
بهارى دیگر هم سپرى شد؛

و بهارهاى دیگر ...


 پ. ن:
        و در کدام بهار 
        درنگ خواهى کرد،
        و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟ 
                                                       (سهراب سپهرى)

سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
یک شعر قدیمى
یک شعر قدیمى:

        لطفاً درب را ببندید
                     کولر روشن است!

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
سکوت
سکوت سرشار از ناگفته‌هاست!

 

چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387
مى‌دود آسمان، مى‌دود ابر ...

   احساس زیبایى است: آدم وقتى درون اتومبیل یا اتوبوس و یا قطار نشسته باشد و به سرعت در حال حرکت باشد، همه‌ى مناظر و اشیاى اطراف را در حرکت مى‌بیند؛ آسمان، ابر، دره، کوه، جنگل و همه‌ى آن‌چه در فضاى بیرون مى‌بیند، در حال حرکت و دویدن است. این تصویر، دستمایه‌ى شعر زیبایى از خانم ژاله اصفهانى (+)، به نام «در قطار» شده‌است. حرکت، تپش، نشاط و جنبش در سرتاسر این شعر موج مى‌زند. هم ریتم تند زندگى را به یاد ما مى‌آورد و هم تصویر حرکت و دویدن اشیا و مناظر را، از شیشه‌ى قطار به پیش چشم ما مى‌گذارد.

مى‌دود آسمان
مى‌دود ابر
مى‌دود دره و مى‌دود کوه
مى‌دود جنگل سبز انبوه
...
...
...
مى‌دود زندگى خواه و ناخواه
من چرا گوشه‌اى
                  مى‌نشینم؟

   ژاله اصفهانى، آذرماه گذشته، در غربت چشم از این دنیاى تیره فروبست؛ در حالى که هنوز دلى سرشار از امید و روشن‌بینى داشت.

   آقاى دکتر امیرحسین سام (+) آهنگ زیبایى بر روى این شعر ساخته‌اند که از اینجا مى‌توانید بشنوید. این پُست آقاى سام را هم ـ که در واقع، جرقه‌ى نوشتن این کلمات براى من شد ـ بخوانید. در آن‌جا مى‌توانید، متن کامل شعر را هم به دست‌خط خود شاعر ببینید و بخوانید (براى همین، متن کامل شعر را در این‌جا نیاوردم). ضمناً از طریق این صفحه مى‌توانید به آهنگ‌هاى زیباى دیگرى از ساخته‌هاى این آهنگساز خوش‌ذوقِ مقیم لندن دست پیدا کنید. (من آهنگ زرد، سرخ، ارغوانى‌اش را خیلى دوست دارم.) همچنین، از طریق این صفحه، مى‌توانید به دو فایل شعرخوانى با صداى ژاله اصفهانى دست پیدا کنید (البته باید صفحه را با یک فـ.ـیـ.ـلـ.ـتـ.ـر.شـ.ـکـ.ـن باز کنید!).  

سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387
نى‌نامه

بشـــنو از نی چــون حـکایت مى‌کند        از جدایى‌ها شـکایت مى‌کند
کـــــز نیــســـــتان تا مــــرا ببریده‌اند       از نفیرم مــرد و زن نالــیده‌اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فـراق       تا بگــویم شـــرح درد اشتیاق
هر کسى کو دور ماند از اصل خویش       باز جـوید روزگار وصــل خویش

   هیجده بیت آغازین مثنوى معنوى مولانا را به خاطر این که با «نى» آغاز مى‌شود، «نى‌نامه» نامیده‌اند. در این ابیات، نوستالژیاى غریبى نهفته‌است. براى درک این نوستالژیا و همراهى با آن، لازم نیست حتماً مولانا باشى و یا عارف باشى و یا حتى عاشق باشى (و یا زمانى بوده باشى)؛ تنها کافى است احساس کنى که تو را از نیستانى بریده‌اند. این نیستان هم حتماً لازم نیست، آن‌گونه که مولانا اراده کرده‌است، بهشت یا عالم لاهوت باشد؛ نیستانِ هرکسى مى‌تواند جایى یا چیزى یا پدیده‌اى مخصوص به خود باشد.
   درست است که «نى‌نامه» در نگاه خودِ مولانا، نوستالژیاى انسان است، انسان بریده از عالم لاهوت و بهشت؛ اما درک این مفهوم ممکن است براى برخى اذهان دشوار باشد. اگر از منظرِ «مرگ مؤلف» و به عنوان یک  «متنِ گشوده» به این ابیات نگاه کنیم، «نى» و «نیستان» مى‌تواند هر کسى و هر جایى و یا هر چیزى باشد. نمى‌خواهم ارزش عرفانىِ والاىِ این ابیات را انکار کنم و آن را زمینى کنم؛ بلکه منظور من این است که هر کسى مى‌تواند از این رودخانه‌ى جارى و این «بحر» بى‌انتها، متناسب با «کوزه»‌ى خود آب بردارد.
   بر روى هم، براى من این ابیات، بزرگ‌ترین سمفونىِ غربت انسان است.

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
...

 

 

تنهایى
تنها
کمى غم‌انگیز است

 

 

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
دو قدم مانده به صبح

   امشب (دوشنبه شب)، استاد رضا سیدحسینى مهمان برنامه‌ى زنده‌ى «دو قدم مانده به صبح» بود و به قول آقاى صالح علاى دوست‌داشتنى، در مرغزار اول این برنامه، درباره‌ى ترجمه‌هاى موازى و ترجمه‌ى ادبى و برخى مسائل دیگر، با کارشناس آن بخش برنامه به گفت‌وگو نشستند. دیدن این بزرگ‌مرد در تلویزیون، برایم خیلى جالب بود.
   برنامه‌ى «دو قدم مانده به صبح»، با اجراى آقاى محمد صالح علا، یکى از پربارترین و جذاب‌ترین برنامه‌هاى فرهنگى تلویزیون ایران، در طول سال‌هاى اخیر است. این برنامه، رسم پسندیده‌اى بنا نهاده‌است و آن این که چهره‌هایى را به قاب تلویزیون کشانده‌است که تا آن زمان یا اصلاً به تلویزیون نیامده‌اند و یا خیلى کم و به ندرت چهره و صداى آن‌ها را از تلویزیون دیده و شنیده‌ایم. رضا سیدحسینى یکى از آن چهره‌هاست.
   این نویسنده و مترجم بزرگ را علاوه بر این که به خاطر تألیف «مکتب‌هاى ادبى» و ترجمه‌ى «لونگینوس» بسیار دوست مى‌دارم، به خاطر تواضع علمى‌اش نیز بسیار قابل ستایش و احترام مى‌دانم. چند سال پیش، در یکى از روزنامه‌ها، مصاحبه‌اى از ایشان را خواندم که در آن، مصاحبه‌کننده در مورد ویرایش و ادامه و یا تکمیل «مکتب‌هاى ادبى» از ایشان پرسیده بود و ایشان، در نهایت فروتنى گفته بودند که دیگر نیازى به این کار نمى‌بینند؛ زیرا دیگران آمده‌اند و کارهایى در این زمینه انجام داده‌اند و ایشان احساس مى‌کنند که دیگر نیاز جامعه‌ى فرهنگى ـ ادبىِ ایران، در این زمینه برطرف شده‌است (نقل به مضمون و بر پایه‌ى حافظه). خوب مى‌دانیم که در همین فضاى فرهنگى و روشنفکرى خودمان، کم نیستند آدم‌هایى که اگر مشابه همین پرسش را بشنوند، در پاسخ، همه‌ى نوآمدگان را به باد «نوازش» مى‌گیرند و آن‌ها را از دم، بى‌سواد مى‌شمرند و حق انحصارى کار در زمینه‌ى تخصصى‌شان را فقط و فقط از آن خود مى‌دانند!  
   بنابراین، رضا سیدحسینى را هم از آن جهت مى‌ستایم که «مکتب‌هاى ادبى» را به فارسى‌زبانان هدیه داده‌است، و هم از آن جهت که انسان بزرگى است.
   آرزو مى‌کنم که خداوند بزرگ به این دانشى‌مرد نازنین، زندگانى دراز، به همراه سلامت و آرامش بدهد. همچنین، آرزو مى‌کنم که «دو قدم مانده به صبح»، همچنان ادامه یابد و این رسم پسندیده را پى بگیرد.

پنجشنبه یکم فروردین 1387
نوروزانه

   عید آمد و ما خانه‌ى خود را نتکاندیم    گردى نستردیم و غبارى نفشاندیم 
                                                                                              (م. امید)

   نوروز پشت در ایستاده‌است. منتظر است که ما در به رویش بگشاییم. نوروز آمده‌است تا به ما درس نو شدن بیاموزد. آمده‌است به ما بگوید کهنگى را دور بریزید و با تمام وجود نو شوید. نوروز با ما سخن‌هاى فراوانى دارد و ما ـ اگر گوش سخن‌نیوشى داشته باشیم ـ مى‌شنویم.
   پس هر چه زودتر از جا برخیزیم و در به روى نوروز بگشاییم.


   مهم‌ترین پیام نوروز براى انسانِ روزگار ما، همین نو شدن است و رها شدن از بند کهنگى. منظور از نو شدن، پوشیدن لباس نو و نو کردن رخت و فرش و پرده و اثاث خانه نیست؛ منظور، نو شدن درون انسان است؛ نو شدن اندیشه و نگاه. باید بیاموزیم که با نگاهى نو به جهان پیرامون خود بنگریم.
   آرى؛ اگر نوروز تنها و تنها یک پیام براى انسان خسته و نومیدِ امروز داشته باشد، همین است.
   چشم‌ها را باید شست / جورِ دیگر باید دید / ... .

                                             نوروزتان پیروز

یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
مرخصى
مدتى این مثنوى تأخیر خواهد شد احتمالاً!

تا بعد ....

یکشنبه چهاردهم بهمن 1386
سفرنامه‌ى باران
آخرین برگ سفرنامه‌ى باران
                                   این است،
     که زمین
                چرکین است!
                                (م. سرشک)

جمعه دوازدهم بهمن 1386
روزمرگى و فراموشى

   گاهى خستگى و روزمرّگى دست به دست هم مى‌دهند تا بعضى چیزهایى که در ذهن انسان مى‌گذرند و دغدغه‌هاى همیشگى او را تشکیل مى‌دهند، کم کم کمرنگ شوند تا این که از یاد بروند! حالا نمى‌دانم این خوب است یا بد؟!!!

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386
روزى، روزگارى؛ نوحه!

   نمى‌دانم از کى و چرا واژگانى مانندِ «نوحه»، «مرثیه»، «روضه» و ... کنار گذاشته شد و جاى آن‌ها را واژه‌ى نامربوط و نامناسبِ «مداحى» گرفت؟! در ادبیات قدیم فارسى، معمولاً براى مدح پیامبر و امامان شیعه، واژه‌ى «مدح» را به کار نمى‌بردند و اصطلاحاتى مثل «منقبت» و «نعت» را به کار مى‌بردند؛ چرا که کلمه‌ى «مدح» براى ستایش شاهان و قدرتمندان و صاحب‌منصبان به کار برده مى‌شد.
   چند سالى است (دقیقاً نمى‌دانم چند سال است؛ اما مى‌توانم بگویم از زمانى که عنصر اخلاص از همه‌ى شئون جامعه‌ى ما رخت بربست!) که کلمات «مداحى» و «مداح»، در گفتمان مذهبىِ ایران جایگاه ویژه‌اى پیدا کرده‌است. آیا کلماتى همچون «نوحه»، «مرثیه»، «روضه» و ... براى بیان این مفهوم، بارِ معنایىِ خود را از دست داده‌است؟ یا این که سوگوارى‌ها و مرثیه‌هاى ما جنبه‌ى خاصى پیدا کرده که این اصطلاح جدید براى آن مناسب‌تر است؟! خدا مى‌داند ...!

سه شنبه هجدهم دی 1386
زبان ناب نداریم؛ حتى براى شما استاد عزیز!

   قبل از هر چیز، این گفت‌وگو را بخوانید.  
   در دانش و فرزانگى جناب استاد دکتر کزازى، سرِ سوزنى تردید ندارم؛ اما با زبان و بیان ایشان به شدت مشکل دارم و این مشکل هم امروزى و دیروزى نیست. گرایش افراطىِ جناب استاد به زبان سره و وسواس در به کارگیرىِ واژگان ناب «پارسى»، همیشه مورد انتقاد و اشکال من بوده‌است.
   هر کس که آشنایىِ اندکى با زبان و مسائل آن داشته باشد، به خوبى مى‌داند که زبان پدیده‌اى اجتماعى است و مانند همه‌ى پدیده‌هاى اجتماعى دیگر، با دنیاى پیرامون خود داد و ستد دارد. ما عناصرى را از زبان‌هاى دیگر مى‌گیریم و دیگران نیز عناصرى از زبان ما را در زبان خود به کار مى‌برند و این اصلاً نه عیب به شمار مى‌رود و نه زبان را تباه و نابود مى‌کند.
   آیا این که ما به جاى «اصفهانى» بگوییم «سپاهانى»، کمکى به زبان فارسى کرده‌ایم؟! آیا همین که به جاى «به روایتى» بگوییم «به بازگفتى»، زبان «پارسى» را نجات داده‌ایم؟؟!! به کار بردن این کلمات تنها کارکردى که دارد این است که گفتار و نوشتار ما را انگشت‌نما و نشاندار مى‌کند و هیچ کمکى به «پویایى» و «پایایى» زبان «پارسى» نمى‌کند.
   حتماً جناب دکتر کزازى بهتر از من مى‌دانند که کارکرد اصلىِ زبان، ایجاد ارتباط است. پس براى برقرارى ارتباط در یک جامعه، آیا بهتر نیست به زبانى سخن بگوییم که مربوط به همان جامعه باشد؟ آیا در جامعه‌ى زبانىِ فارسىِ معاصر، کسى این کلمات و ترکیبات را به کار مى‌برد: «گجسته»، «فرجامين»، «ديده مى‌آيد»، «نازش‌خيز»، «بدين سان» و ...؟! این تنها بخشى واژگان کاربردى جناب استاد است؛ در برخى از نوشته‌ها و گفته‌هاى ایشان، براى دانستن معناى دقیق برخى کلمات و ترکیبات، اگر به کتاب‌هایى مثل «لغت فُرس» و یا «برهان قاطع» و «لغت‌نامه‌ى دهخدا» مجهز نباشید، شدیداً به مشکل برمى‌خورید!  
   وسواس در به کار بردن واژگان ناب و خالص فارسى، یعنى واژگانى که در دوره‌هاى اولیه‌ى زبان فارسىِ درى به کار مى‌رفته‌اند، مثل این است که ما از به کار بردنِ سایر مظاهر تمدن امروزى (مثل ماشین و کامپیوتر و ...) سر باز بزنیم و بگوییم که این چیزها مال فرهنگ ما نیست! اصلاً چرا جاى دورى مى‌رویم؛ مثل این است که ما به جاى استفاده از خطِّ عربى (یعنى همان خطِّ فارسىِ کنونى) بخواهیم از خطِّ میخى و یا پهلوى و یا اوستایى استفاده کنیم! 

پ.ن: تردیدى نیست که گرایش افراطى به استفاده‌ى واژگان بیگانه نیز مانند سره‌گرایىِ افراطى محکوم و مردود است! به عبارت دیگر، باید گفت که «سره‌گرایى افراطى»، «عربى‌مآبى» و «فرنگى‌مآبى» هرسه از انحرافات زبانى عصر ما هستند که بررسى دقیق آن‌ها مجال دیگرى مى‌طلبد.

دوشنبه دهم دی 1386
فال حافظ

اى خواجه‌ى شیرازى، تو کاشف هر رازى:

بود آیا کـه در مــیکـده‌هــا بگـــشـایند      گــره از کـار فــروبســته‌ی مـا بگـشایند
اگـر از بهـــر دل زاهـد خـودبین بستند      دل قــوی دار کــه از بهــر خدا بگـشایند
به صــفـای دل رندان صــبوحـی‌زدگـان      بس در بسـته به مـفتاح دعا بگـشایند
نامــه‌ی تعـــزیت دخــتـر رز بنـویسـید      تا هـمـه مـغبچـگان زلف دوتا بگــشایند
گیسوی چنگ ببرّید به مرگ می ناب      تا حریفان همه خون از مژه‌ها بگـشایند
درِ میخــانه ببسـتند، خـدایا مـپسـند      کــه درِ خـــانه‌ی تزویر و ریا بگــشــاینـد
حافظ این خرقه که داری توببینی فردا      که چه زنّار که زیرش به دغـا بگـشایند  
------------------------------------------------------------------------------------

   اى صاحب فال، بدان که در کار تو گرهى بس دشوار افتاده‌است. آن که در کار تو مانع و سد ایجاد مى‌کند، بسیار قدرقدرت و قوى‌پنجه است. اما از لطف خدا نباید ناامید شد؛ چرا که او بر همه چیز و همه کس دانا و توانا است.

شنبه پنجم آبان 1386
اگه بارون بزنه!
...
اگه بارون بزنه،
                 آخ،
                     اگه بارون بزنه!
...
                                   (احمد شاملو)

پنجشنبه سوم آبان 1386
از اول لطفاً!

   یکى از عیب‌هاى بزرگ و مسخره‌ى سرویس بلاگفا این است که وقتى وارد مى‌شوید، اگر مدت زمان زیادى (مثلاً یک ساعت و یا شاید هم کمتر) بگذرد و حواستان نباشد، سیستم به طور خودکار شما را خارج مى‌کند (واقعاً خدمتى بزرگ‌تر از این مى‌خواهید؟)! اگر در طول این مدت، مثلاً به اندازه‌ى یک مثنوى هفتاد من کاغذ هم مطلب وارد کرده باشید، وقتى بر روى دکمه‌ى خوشگل «ثبت مطلب و بازسازى وبلاگ» کلیک مى‌کنید، از شما شناسه‌ى کاربرى و کلمه‌ى عبور مى‌خواهد؛ یعنى این که تا حالا در باغ تشریف نداشته‌اید و براى خودتان تایپ مى‌فرموده‌اید!! امشب دقیقاً همین اتفاق براى من افتاد؛ بعد از این که با نهایت بى‌خیالى سرم را زیر انداخته بودم و پنج ـ شش پاراگراف تایپ کرده بودم، سیستم محترم بلاگفا توى ذوقم زدند و فرمودند از اول لطفاً!

   پ.ن: از تایپ کردن در Word و کپى کردن در بلاگفا متنفرم؛ چون سر و شکل وبلاگ را به هم مى‌زند و ظاهر نوشته را از ریخت مى‌اندازد. بعضى وقت‌ها به صورت آفلاین در بلاگفا تایپ مى‌کنم و بعد در کلیپ‌بورد کپى مى‌کنم و پس از آنلاین شدن و وارد شدن به بلاگفا، پِیست (paste) مى‌کنم که امشب این کار را فراموش کرده بودم. البته این کار هم بعضى وقت‌ها کمى ریسک دارد.

جمعه بیست و هفتم مهر 1386
به تماشاى آب‌هاى سپید

پرنده‌ها
       به تماشاى بادها رفتند
                             شکوفه‌ها به تماشاى آب‌هاى سپید
زمین عریان مانده‌ست و
                               باغ‌هاى گمان
و یاد مهر تو
                اى مهربان‌تر از خورشید 
                                                    (م. آزاد)

   چه مى‌کند با جان خسته‌ى آدم، این «به تماشاى آب‌هاى سپید»ِ حسین علیزاده! امشب در نغمه‌هاى «شورانگیز»اش غرق شده‌ام و در این اندیشه‌ام که موسیقى ایرانى واقعاً چه ظرفیت‌هایى دارد. خدا حسین علیزاده را براى ایران و موسیقى اصیل ایرانى نگه‌دارد. 

   پ. ن: مى‌خواستم چند لینک و یک تصویر بگذارم؛ اما هر کارى مى‌کنم، جعبه‌ى محاوره‌اى (dialogue box) مربوط به درج لینک و درج تصویر، هیچ‌کدام درست کار نمى‌کند. نمى‌دانم اشکال از رایانه‌ى من است یا از سایت بلاگفا. اگر کسى راهنمایى‌ام کند، سپاسگزارش خواهم بود.

یکشنبه بیست و دوم مهر 1386
مرگ را با ما سخن‌هاست

   بعضى وقت‌ها «مرگ» مى‌آید درِ گوش آدم که چیزى بگوید؛ کمى این پا و آن پا مى‌کند و بعد بى آن که چیزى بگوید، راه خودش را مى‌گیرد و مى‌رود. بعضى وقت‌ها هم مى‌آید درِ گوش آدم کمى مِن و مِن مى‌کند و بعد هم راهش را مى‌گیرد و مى‌رود.
   ...

چهارشنبه هجدهم مهر 1386
تعزیر

دانى کـه چنگ و عود چه تقریر مى‌کنند      پنهـان خــورید باده کـه تعــزیر مى‌کنـند
گویند رمــز عشــق مگــویید و مشـنوید      مشکل حکایتى‌ست که تقــریر مى‌کنـند
مـا از برون در شـده مـغــرور صـد فـریب       تا خـود درون پرده چـــه تدبـیر مى‌کنـند
فى‌الجمـله اعتمــاد مکـن بر ثبات دهـر       کاین کارخـانه‌اى‌ست که تغییر مى‌کنـند   
                                                                                                      (حافظ)

سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386
روز ملی شعر و ادب

   پنج سال است که در تقویم ما ایرانیان، روز بیست و هفتم شهریور به نام «روز ملى شعر و ادب» نامگذارى شده‌است. این اتفاق، برای همه‌ی دوستداران ادبیات، مى‌توانست اتفاق خوبى باشد؛ اما براى همه‌ی ادب‌دوستان این پرسش بزرگ مطرح مى‌شود که چرا باید روز درگذشت شهریار به عنوان روز ملی شعر و ادب تعیین شود؟! آیا واقعاً در گستره‌ی وسیع ادبیات این سرزمین کهن، شاعر دیگری نبود که نام او براى روز ملى شعر و ادب مناسب‌تر باشد؟ هر آدم منصفى (هر اندازه هم دوستدار شهریار و شعرش باشد) این حقیقت را تأیید مى‌کند که روز درگذشت شهریار، براى تعیین روز ملى شعر و ادب، گزینه‌ی مناسبى نیست (بگذریم از این که انتخاب روز «مرگ» شاعر، به جاى روز «تولد» او، نشان بارز کج‌سلیقگى مفرط دست‌اندرکارانِ این اتفاق است). 
   آیا رودکى، پدر شعر فارسى، شاعر تیره‌چشم روشن‌بین، شاعر خِرد و دانایى، براى این انتخاب، مناسب‌تر از شهریار نبود. به نظر شما کدام‌یک بیشتر از دیگرى شعر و ادب را به ذهن اهل ادب مى‌آورند؛ رودکى یا شهریار؟
   آیا فردوسى، شاعر حماسه‌ى ملى ایران و احیاکننده‌ی زبان فارسى، براى نامگذارى روز ملى شعر و ادب، گزینه‌ى مناسب‌ترى نبود؟ آیا برای ایرانیان ادب‌دوست، فردوسى بهتر و بیشتر مى‌تواند نماد شعر و ادب باشد یا شهریار؟
   آیا مولوى، خداوندگار عشق و عرفان، براى نامگذارى روز ملى شعر و ادب، مناسب‌تر از شهریار نبود؟ به نظر شما کدام‌یک «شاعرتر»اند؛ مولوى یا شهریار؟ بدون شک هر انسان شعرشناسى، مولوى را «شاعر»تر مى‌داند.
   آیا حافظ شیرین‌سخن، که تقریباً مى‌توان گفت دیوان او در خانه‌ی همه‌ى ایرانیان، در کنار قرآن و دیگر کتاب‌هاى مورد احترام و ارادتِ مردم وجود دارد، براى تعیین روز ملى شعر و ادب، انتخاب بهترى نبود؟
   آیا سعدى، استاد سخن، براى نامگذارى روز ملى شعر و ادب، مناسب‌تر نبود؟ بویژه از این جهت که سعدى هم در نظم و هم در نثر، دستى چیره دارد.  
   حال که همه‌ى این بزرگان شعر و ادب فارسى را نادیده گرفته‌اند و تصمیم گرفته‌اند از میان معاصران دست به انتخاب بزنند، آیا واقعاً زُبده و چکیده و سَمُبل شاعران معاصر ایران شهریار است؟! آیا از میان این همه شاعر بزرگ معاصر، نام دیگرى به ذهن دست‌اندرکاران امر نمى‌رسید؟ آیا نیماى بزرگ نام مناسب‌ترى نبود؟ شاعرى که نام او با شعر معاصر ایران گره خورده و براى هر شعرشناسى نام او یاد‌اور شعر و ادب است. آیا شاملو در شعر و ادب، جایگاهى کمتر از شهریار دارد؟!! آیا شفیعى کدکنى، سایه، اخوان، فروغ، سپهرى، ... و ... و ... هیچ‌کدام در شعر و ادب به پاى شهریار نمى‌رسند؟؟؟!!!  
   اگر از دامن زدن به اختلافات قومى و قبیله‌اى بیزار نبودم، مسائل دیگرى هم براى مطرح کردن بود. فقط لازم مى‌دانم به عنوان یک دوستدار شعرو ادب این سرزمین، تأسف عمیق خود را از این انتخاب نادرست و نابه‌جا ابراز دارم.  

پ.ن: ناگفته روشن است که نوشته‌ى بالا به معنى نفى شعر شاعرى به نام شهریار نیست. با همه‌ى این تفاصیل، باید بگویم که غزل‌هاى شهریار را بسیار دوست مى‌دارم. شیرینى ذوق و شاعرانگى نگاه او بر کسى پوشیده نیست.

یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
نسل دیجیتال

پستانکى براى کودک دیجیتال!

پستانکى براى کودک دیجیتال! طرح، از محسن جعفری؛ از سرى پوسترهای نسل دیجیتال، برگرفته از مجله‌ى الکترونیکىِ رنگ. سایر پوسترها را هم مى‌توانید در اینجا ببینید.

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
خشکسال
در خشکسال
زمین مهر را
و زمان شعر را
از یاد می برند.
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
بازگشت
چند روزی نبودم.

الان هستم.

شنبه سوم شهریور 1386
آدم‌های معلوم‌الحال (طنز)

   در راستای این که اخیراً چند تن از شخصیت‌های معلوم‌الحال داستان‌های یعقوب یادعلی مرتکب جرایمی شده‌اند و برادران جان بر کف ما در یاسوج، به دلیل عدم دسترسی به آدم‌های خیالی داستان‌ها، نویسنده‌ی آن‌ها را مورد بازداشت قرار داده‌اند، و همچنین در راستای این که هر اهل قلمی ذاتاً یک مجرم بالفطره است، و چند راستای راست دیگر، بدین‌وسیله مطالب زیر را به اطلاع ملت شریف و همیشه در صحنه می‌رساند:
   ۱ـ همه‌ی داستان‌ها و رمان‌هایی را که پیش از این خوانده‌اید، دوباره و بلکه در صورت لزوم، چندباره با دقت بخوانید و هر جا که متوجه وقوع جرمی توسط آدم‌های داستان شدید، و یا حتی احتمال دادید که جرمی واقع می‌شود، فوراً آن را به اطلاع ما برسانید. توصیه می‌شود گویشِ همه‌ی آدم‌های داستان‌ها را به دقت بررسی کنید؛ اگر به گویش منطقه‌ی شما نزدیک بود، با فریاد و غوغای مناسب، آن را به ما اطلاع دهید.
   ۲ـ اگر دیدید نویسنده‌ای دارد موفق از آب درمی‌آید و به خاطر یک کتاب، چند جایزه می‌گیرد، بدانید که ریگی به کفش دارد و تا پیدا کردن ریگ مذکور، آرام ننشینید سعی کنید هر طور شده ریگ کفش وی را کشف کنید؛ حتی اگر به قیمت رسوا کردن و وحشی نشان دادن مردم منطقه‌ی خودتان تمام شود.


ادامه‌‌ی مطلب
جمعه دوم شهریور 1386
رشته‌ی دانشگاهی «ادبیات داستانی»

   به تازگی رشته‌ی «ادبیات داستانی»، در مقطع کارشناسی، در دانشگاه‌های ایران دایر شده‌است. فعلاً این رشته‌ی تحصیلی در دو دانشگاه آماده‌ی پذیرش دانشجو برای سال تحصیلی آینده است (دانشگاه تربیت معلم تهران و دانشگاه شهرکرد). این اتفاق، برای من از طرفی خیلی جالب و امیدوارکننده است و از طرفی حسرت می‌خورم که چرا دوازده سال پیش، این رشته را دایر نکردند. البته باید منتظر باشیم تا بینیم برنامه‌ی درسی (syllabus) این رشته را چگونه طراحی کرده‌اند و آیا نیازها را برآورده می‌کند یا نه؛ اما در هر صورت نفس این اتفاق که بالاخره برنامه‌ریزان و استادان ادبیات به این نتیجه رسیده‌اند که باید ادبیات داستانی را هم جدی بگیرند، مثبت است.
   فقط خدا کند برای تنظیم و طراحی برنامه‌ی درسی این رشته، با صاحب‌نظران ادبیات داستانی مشورت کرده باشند و پیشنهادها و نظرات آن‌ها را به کار گرفته باشند؛ در غیر این صورت، بیم آن می‌رود که دروس مورد نیاز را در سیلابس این رشته نگنجانیده باشند و به جای آن درس‌هایی را گذاشته باشند که با ادبیات داستانی زنده‌ی امروز ارتباط چندانی ندارد. همچنین بیم آن می‌رود که طراحان، بار ایدئولوژیک دروس را بیش از بار کاربردی و علمی آن در نظر گرفته باشند (که خیلی بعید هم نیست). البته نباید پیش‌داوری کرد.  
   به هر حال، من فکر می‌کنم این اتفاق، برای همه‌ی کسانی که از طرفی در فضای دانشگاهی ادبیات نفس کشیده‌اند و از طرفی دل‌بسته‌ی ادبیات داستانی هم بوده‌اند، مهم و در خور توجه است. امیدوارم در سال‌های آینده، فضای دانشگاهی ادبیات در این کشور بیش از این دگرگون شود و به ادبیات زنده و پویای روزگار ما نزدیک‌تر شود.

پ.ن: چند روز پیش هم یکی از استادان ادبیات در وبلاگ خود، از طراحی دو گرایش «ادبیات کاربردی» و «متون ادب فارسی» در دانشگاه تهران خبر داد. این هم تحول مهمی در عرصه‌ی ادبیات دانشگاهی ایران است.  

جمعه نوزدهم مرداد 1386
در بی‌چراغی‌ها

چراغ‌های دنیا
خاموش می‌شوند
                    یکی یکی
و آدم‌ها
خط‌های کمرنگ قلب‌شان را
                                  دیگر
   نمی‌توانند بخوانند
و رازهای پنهان قلب‌ها
فراموش می‌شوند
                    یکی یکی

جمعه دوازدهم مرداد 1386
سى‌سالگی

   تا حالا پیش آمده که یک روز صبح، خواب بمانید و وقتی که بیدار می‌شوید، ببینید که آفتاب بالا آمده و از کار و بار و زندگی، حسابی عقب مانده‌اید؟ از بیست و پنج سالگی به این طرف، همیشه روز تولدم چنین حسی را دارم؛ احساس می‌کنم که از قافله عقب مانده‌ام و فرصت (برای همه‌چیز) دارد تنگ‌تر می‌شود. امروز (دوازدهم مرداد ۱۳۸۶) دقیقاً سی‌ساله شده‌ام و این احساس، بسیار شدیدتر از سال‌های گذشته، روحم را می‌آزارد. سه دهه را پشت سر گذاشتم؛ سه دهه که پر از پستی و بلندی فراوان بود. اما احساس می‌کنم که از این سه دهه، به اندازه‌ی سه دهه استفاده نکرده‌ام. بسیار کارها می‌توانسته‌ام انجام بدهم که انجام نداده‌ام (چه برای خودم و چه برای جامعه و دیگران)، بسیار کتاب‌ها می‌توانسته‌ام بخوانم که نخوانده‌ام، ... و ... .

   با توجه به آن‌چه که در بالا گفتم، هیچ‌وقت روز تولد برایم روز خوشی و شادمانی نیست. روز تولد درست مانند یک پتک بر سرم فرود می‌آید و به من هشدار می‌دهد که «آهای...، فلانی! عمرت با شتاب دارد می‌گذرد، کمی حواست را جمع کن!».

   اگر یک روز صبح، خواب مانده باشید و بعد یک نفر با توپ و تشر، شما را از خواب بیدار کرده باشد و با تحکُّم به شما گوشزد کرده باشد که از کار و بار و زندگی عقب مانده‌اید، بهتر متوجه حرف من می‌شوید!

پ.ن:    
        آی ... 
             ای دریغ و حسرت همیشگی 
             ناگهان چه زود دیر می‌شود!
                                    (قیصر امین‌پور)

سه شنبه نهم مرداد 1386
...
با این همه شاعر

با این همه عاشق

دنیا این همه تاریک و زشت است چرا؟

دوشنبه هشتم مرداد 1386
حافظانه

بیا که قصر امل سخت سست‌بنیاد است          بیار باده که بنیاد عمر بر باد است

غلام هـمـت آن‌ام کــه زیــر چــرخ کـبـود        ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

                                                 ..............

   حافظ حافظه‌ی ماست؛ ذهن و زبان ماست. این را بهاءالدین خرمشاهی، حافظ‌شناس بزرگ، سال‌ها پیش گفته‌است و چه نیکو گفته‌است. همین دو بیت بالا را بنگرید. چه پیام بلندی دارد این دو بیت. هر چند که ممکن است برای ما خیلی سخت و سنگین باشد که «بنیاد عمر» را  «بر باد» بدانیم؛ اما اگر در احوال جهان نیک بنگریم، این در روزه عمر را واقعاً «بر باد» می‌بینیم.

   این نکته، در تورقی که امشب در دیوان حافظ داشتم، به ذهنم رسید. به راستی هر جای این کتاب مستطاب را که بنگریم، نکته‌ا‌ی حکیمانه و فلسفی در خود نهفته دارد. معمولاً غزل را یا برای عشق و سرخوشی و مغازله به کار می‌برده‌اند (البته تا قبل از سنایی؛ سنایی عشق عرفانی را به غزل راه داد) و یا برای بیان مفاهیم عرفانی (که این نوع غزل را مولانا به اوج رسانده)؛ اما حافظ به طرز هنرمندانه‌ای، رموز حکمت و فلسفه و عشق و عرفان و بسیاری چیزهای دیگر (از جمله نکته‌ها و اشارات قرآنی) را در در غزل با هم آمیخته‌است.

پ.ن۱: چند غلط تایپی و نگارشی و غیره در متن بود که اصلاح شد. نکته‌هایی را هم افزودم.

پ.ن۲: معنای واژه‌ی «مغازله» را ـ که حاوی مفهوم اصلی غزل و کارکرد آغازین آن است ـ اگر نمی‌دانید، در فرهنگ لغت‌های معتبر بجویید (البته فقط بالای هیجده‌ساله‌ها!!!).  در این‌جا توضیح بیشتری نمی‌دهم.

پ.ن۳: ببخشید که این پست کمی شبیه تکلیف‌های درسی دانشجویان ترم‌های اول و دوم ادبیات شد!

یکشنبه هفتم مرداد 1386
آدم‌های همیشه عصبی

   نمی‌دانم دقت کرده‌اید یا نه؛ انگار پس‌زمینه‌ی اصلیِ مجموعه‌ی طنز چارخونه، خشم و عصبانیت آدم‌هاست. درست است که چارخونه یک مجموعه‌ی طنز است و کارکرد اصلی آن، سرگرم کردن و خنداندن مردم و شاد نگه داشتن آن‌هاست؛ اما در هر چند سکانسی یک بار هم که شده، بیننده شاهد عصبانیت شدید یکی از آدم‌های چارخونه است. از داد و فریادهای دیوانه‌وار و سردردآورِ شکوه (مریم امیرجلالی) تا ناراحت شدن‌ها و عصبانیت‌های منجر به سکته‌ی منصور (حمید لولایی) و داد و قال‌های لات منشانه‌ی فرخ (محمد شیری) و عصبانیت‌های پرستو (بهنوش بختیاری) ـ که هر لحظه دست لرزانش را به منزله‌ی آمپرسنجِ عصبانیت‌اش نشان می‌دهد ـ همه و همه صحنه‌هایی هستند که انگار دقیقاً برای پررنگ کردن این پس‌زمینه طراحی شده‌اند.

   به نظر می‌رسد سازندگان این مجموعه درست متوجه تأثیرات منفیِ این حرکات نیستند. زیرا دلیلی ندارد که حجم بسیار زیادی از یک مجموعه‌ی طنز ـ که قرار است مایه‌ی تفریح و سرگرمی و شادی مردم باشد ـ به خشم و خروش و عصبانیت اختصاص داده شود. من فکر می‌کنم اگر برخی از عصبانیت‌ها و خشم و خروش‌ها را از این مجموعه بردارند، بهتر می‌تواند نقش خود را به عنوان یک مجموعه‌ی طنزِ شاد و مفرح ایفا کند. هر چه باشد، هدف اصلیِ این مجموعه‌های نودشبی، همین است؛ یعنی خنداندن و شاد کردن مردمی که در زندگیِ روزمره‌ی خود از این عصبانیت‌ها فراوان می‌بینند.

پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
چند چیزِ بى‌اهمیت!
هم‌میهن توقیف شد.

کافه‌تیتر پلمپ شد.

کتاب‌هاى «نامناسب» جمع‌آورى مى‌شوند.

وزیر ارشاد، مطبوعات را به کودتاى خزنده متهم کرد.

...

...

این هفته را هم گذراندیم؛ تا ببینیم آخرش چه مى‌شود.

پ.ن: ایلنا هم، به میمنت و مبارکى، فیلتر شد. (صلوات بفرست)

پنجشنبه چهاردهم تیر 1386
شب‌هاى تابستان
شب بود

تابستان بود

و

لوکه بوی مه مى‌داد

بوى پرسه‌های کودکانه در شامگاه رؤیا


لوکه (بر وزن "دوره"): تختى که معمولاً از تنه و شاخ و برگ درخت خرما، در حیاط خانه ساخته می‌شد و در شب‌های تابستان به کار مى‌رفت.   

شنبه دوم تیر 1386
تابـستـانه
   تابستان هم از راه رسید؛ فرصتی برای گرم شدن، آب شدن و جاری شدن!
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
آری‌ ، این‌چنین بود ، برادر!

   بیست و نهم خرداد امسال برابر است با سی‌امین سال درگذشت دکتر علی شریعتی. در طول این سی سال، از شریعتی بسیار گفته‌اند و نوشته‌اند. تا جایی که شاید دیگر اصلاً نیازی نباشد که من درباره‌ی او چیزی بنویسم.

   شریعتی یکی از شخصیت‌هایی است که بسیار ناسزا شنیده‌است؛ چه در زمان حیات و چه پس از مرگ. اگر زمانی متعصبان مذهبی او را به جرم بی‌دینی به باد دشنام می‌گرفتند، امروز هم در قطب مخالف هستند کسانی که با ادعای روشنفکری و منش لیبرالی، از ناسزا گفتن به او کم نمی‌گذارند. اگر در دوره‌هایی از حیات فکری و فرهنگی در این کشور، شاهد آن بودیم که کسانی در تلاش بودند تا با ناسزاگویی به شریعتی، به مناصب و مدارجی برسند، امروز هم هستند کسانی که هرچند در پی کسب درجه‌ای در قدرت نیستند، اما می‌خواهند با ناسزاگویی به شریعتی برای خود نامی در دنیای روشنفکری دست و پا کنند.  

   امیدوارم که کسی از حرف من نرنجد. اما این حقیقت تلخ را نتوانستم ننویسم. به هر حال، شریعتی یکی از چهره‌هایی بوده که بر اندیشه‌ی من تأثیر شگرفی داشته‌است. به جرأت و بدون هیچ رودربایستی می‌گویم، شاید اگر ده ـ دوازده سال پیش برخی از آثار شریعتی را نخوانده بودم، مسیر فکری‌ام به سمت و سوی دیگری رهنمون می‌شد. شاید اگر نقد سنت را با آن زبان گرم و پرشور، در آثار شریعتی نخوانده بودم، اکنون هم نمی‌توانستم با برخی از مقتضیات دنیای پسامدرن ارتباط برقرار کنم.

   بنابراین من نمی‌توانم شریعتی را فراموش کنم؛ هرچند بعضی‌ها بگویند دوره‌ی او تمام شده‌است. من هم می‌پذیرم که برخی از اندیشه‌های او، برای اکنونِ ما چندان مناسب نیست؛ اما این دلیل نمی‌شود که حق نمک را فراموش کنم و کسی را که این‌چنین بر من تأثیرگذار بوده‌است، به سادگی از یاد ببرم.

   روانش شاد و یادش جاودان باد.   


     عنوان نوشته، برگرفته از عنوان یکی از سخنرانی‌های شریعتی

یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386
خط‌خطی

   یادم می‌آید وقتی که بچه بودم، بعضی وقت‌ها که حال و حوصله‌ی هیچ کاری نداشتم، دفتری برمی‌داشتم و مدادی و خط‌خطی می‌کردم.  ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ.

   و الان چه‌قدر حسرت می‌خورم که این‌جا نمی‌شود آن‌طور خط‌خطی کرد! 

چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386
هذیان

   الف ـ در آستانه‌ی این فصل گرم، بسیار خسته و دلگیر شده‌ام. خستگی‌ام بی‌علت نیست؛ اما از چه دلگیر شده‌ام، خودم هم به طور واضح و روشن و مبرهن نمی‌دانم!!!

   ب ـ اگر امشب از این سرماخوردگیِ نابه‌هنگام ـ که دارد خفه‌ام می‌کند ـ  جان سالم به در ببرم، دیگر به یقین می‌دانم که رویین‌تن شده‌ام!!!

   پ ـ هیچ‌کدام از موارد فوق را جدی نگیرید!!!

دوشنبه چهاردهم خرداد 1386
اندر مصائب یک خط زیبا و ...

:: یادداشت‌گونه‌ای بر مطلب پیام یزدانجو با عنوان زبان فارسی و خط لاتینی ::

   از زمان مشروطه تا کنون، چندین بار زمزمه‌ی تغییر خط فارسی سر داده شده‌است و هر بار هم با مخالفت‌های سرسختانه روبه‌رو شده‌است. اکنون، به نظر می‌رسد که شرایط عصر دیجیتال، خط فارسی را به چالشی دوباره کشیده‌است. این که ما بتوانیم نامه‌های الکترونیکی و پیام‌های کوتاه (SMS) را به راحتی با خط لاتین بنویسیم و بخوانیم، خوب است؛ اما جایگزینی خط فارسی با خط لاتین، به عقل ناقصِ این حقیر، چندان شدنی به نظر نمی‌آید. به جز مشکلاتی که جناب یزدانجو در نوشته‌ی خود به آن اشاره کرده‌اند (... هیچ دو نامه­ی دو فارسی­زبان که به خط لاتین نوشته شده باشد از این نظر شباهتی به هم ندارند و حتا هیچ دو سطری از یک گپ اینترنتی دو ایرانی هم از قواعد مشترک و یکسانی پیروی نمی­کنند؟ – «ق» را یکی با gh می­نویسد و یکی با q، یکی «خ» را با kh نشان می­دهد و آن یکی که اندکی مطلع­تر می­نماید با x، یکی به­جای «آ» از aa استفاده می­کند و یکی همچنان از a، یکی حرف اضافه­ی «ئه» را به کلمه­ی قبل­اش می­چسباند و یکی جدا می­نویسد، و ...)؛ مشکلات دیگری نیز برای این طرح وجود دارد که در این‌جا به سه مورد اشاره می‌کنم ...


ادامه‌‌ی مطلب
چهارشنبه نهم خرداد 1386
فیلتر می‌کنم؛ پس هستم!!!

   درباره‌ی سانسور و فیلتر بسیار گفته‌اند و شنیده‌ایم؛ این که این عمل، خلاف قانون اساسی کشور است؛ خلاف اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر است؛ خلاف اخلاق رسانه‌ای است و ... . به درستی یا نادرستی این داوری‌ها کاری ندارم؛ اما با همه‌ی این حرف و حدیث‌ها، فیلترینگ برخی سایت‌ها را شاید بتوان تا حدودی منطقی و قابل توجیه دانست. ولی وقتی که به سایت (وبلاگ) ملکوت سربزنی و در نهایت حیرت، ببینی فیلتر شده، دیگر هیچ توجیهی در پستوهای ذهنت هم نمی‌توانی دست و پا کنی. فقط از شما می‌خواهم محض امتحان هم شده، زحمت بکشید و با یک فیلترشکن سری به پایگاه نامبرده بزنید و خودتان قضاوت کنید. اگر واقعاً سطح آزادی بیان در ایران تا این اندازه پایین آمده، باید شدیداً متأسف بود. وگرنه مسؤولان امر باید فیلترکنندگان را از فیلترکردن سلیقه‌ای نهی کنند.

   امیدوارم که ملکوتِ وبلاگستان فارسی، بیش از این در محاق نماند و فیلترکنندگان هم به خود آیند و قدری به پی‌آمدهای منفی کار خود هم بیاندیشند. در پایان هم جهت اطلاع فیلترکنندگان محترم، لازم است به عرض برسانم که هر سایتی را که ببندید، در عرض دو سه کلیک و چند اینتر، می‌شود باز کرد. این هم شاهد زنده؛ بخش‌هایی از آخرین پست ملکوت:

مولوی بيت مشهوری دارد: پای استدلاليان چوبين بود / پای چوبين سخت بی تمکين بود. اين بيت قرن‌ها با ذهن بسياری بازی کرده است (از جمله با ذهن آرامش دوستدار - ر. ک. ص. ۱۵ کتاب «امتناع تفکر در فرهنگ دينی»؛ پيشگفتار). مولوی آشکارا می‌گويد پای «استدلاليان» چوبين بود و خودش بلافاصله متوسل به نوعی «استدلال» می‌شود. روی سخن مولوی با «استدلاليون»‌ است، نه با «استدلال» (بر خلاف تصور شتاب‌زده‌ی آرامش دوستدار). مولوی بارها انواع استدلال را به کار برده است. بدون شک استدلال‌های او فلسفی نيست، اما به هر روی استدلال است. مولوی با فلاسفه مشکلات جدی دارد. دلايل تاريخی اين مشکلات را هم بسيار کسان بارها نوشته‌اند. اما اين يک بيت را همه برای حمله به خود «استدلال» و رها کردن آدميان از قيد حتی «عقل» به کار برده‌اند، حال آن‌که مولوی مخاطب‌اش استدلاليان بوده است - آن‌ها که دليل می‌تراشند. مولوی با دليل‌تراشان و فلسفيانی که به قول او «در وسايط می‌فزايند» اختلاف نظر دارد. گاهی اوقات دقت کردن به کلمات يک نفر در فهم انديشه‌ی او بسيار راه‌گشاست.


   ملاحظه می‌فرمایید که پری‌رو تاب مستوری ندارد؛ در ار بندی سر از روزن برآرد!!!

پنجشنبه سوم خرداد 1386
...

...

     .

         .

              .

                 نقطه

                        نقطه

                                  نقطه

می‌خواهم بقیه‌ی زندگی‌ام را نقطه‌‌چین بگذارم!  تا ..................