خاقانىِ شروانى
فریاد از آن کنند که فریادرس رسد
فریاد را چه سود چو فریادرس نماند
کو کو کجاست قمرى مست سرودخوان
جز مشتى استخوان و پر اندر قفس نماند
امّید دربهدر شد و از کاروان شوق
جز نالهاى ضعیف ز مسکین جرس نماند
طوفانى از غبار بماند و سوار رفت
بس برگ و ساز بیهده ماند و فرس نماند
...
برخیز "امید" و چارهى غمها ز باده خواه
ور نیست، چاره پس چه کنى؛ چاره پس نماند
(م. امید)