خاقانىِ شروانى
چراغهای دنیا
خاموش میشوند
یکی یکی
و آدمها
خطهای کمرنگ قلبشان را
دیگر
نمیتوانند بخوانند
و رازهای پنهان قلبها
فراموش میشوند
یکی یکی
تا حالا پیش آمده که یک روز صبح، خواب بمانید و وقتی که بیدار میشوید، ببینید که آفتاب بالا آمده و از کار و بار و زندگی، حسابی عقب ماندهاید؟ از بیست و پنج سالگی به این طرف، همیشه روز تولدم چنین حسی را دارم؛ احساس میکنم که از قافله عقب ماندهام و فرصت (برای همهچیز) دارد تنگتر میشود. امروز (دوازدهم مرداد ۱۳۸۶) دقیقاً سیساله شدهام و این احساس، بسیار شدیدتر از سالهای گذشته، روحم را میآزارد. سه دهه را پشت سر گذاشتم؛ سه دهه که پر از پستی و بلندی فراوان بود. اما احساس میکنم که از این سه دهه، به اندازهی سه دهه استفاده نکردهام. بسیار کارها میتوانستهام انجام بدهم که انجام ندادهام (چه برای خودم و چه برای جامعه و دیگران)، بسیار کتابها میتوانستهام بخوانم که نخواندهام، ... و ... .
با توجه به آنچه که در بالا گفتم، هیچوقت روز تولد برایم روز خوشی و شادمانی نیست. روز تولد درست مانند یک پتک بر سرم فرود میآید و به من هشدار میدهد که «آهای...، فلانی! عمرت با شتاب دارد میگذرد، کمی حواست را جمع کن!».
اگر یک روز صبح، خواب مانده باشید و بعد یک نفر با توپ و تشر، شما را از خواب بیدار کرده باشد و با تحکُّم به شما گوشزد کرده باشد که از کار و بار و زندگی عقب ماندهاید، بهتر متوجه حرف من میشوید!
پ.ن:
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چه زود دیر میشود!
(قیصر امینپور)
بیا که قصر امل سخت سستبنیاد است بیار باده که بنیاد عمر بر باد است
غلام هـمـت آنام کــه زیــر چــرخ کـبـود ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
..............
حافظ حافظهی ماست؛ ذهن و زبان ماست. این را بهاءالدین خرمشاهی، حافظشناس بزرگ، سالها پیش گفتهاست و چه نیکو گفتهاست. همین دو بیت بالا را بنگرید. چه پیام بلندی دارد این دو بیت. هر چند که ممکن است برای ما خیلی سخت و سنگین باشد که «بنیاد عمر» را «بر باد» بدانیم؛ اما اگر در احوال جهان نیک بنگریم، این در روزه عمر را واقعاً «بر باد» میبینیم.
این نکته، در تورقی که امشب در دیوان حافظ داشتم، به ذهنم رسید. به راستی هر جای این کتاب مستطاب را که بنگریم، نکتهای حکیمانه و فلسفی در خود نهفته دارد. معمولاً غزل را یا برای عشق و سرخوشی و مغازله به کار میبردهاند (البته تا قبل از سنایی؛ سنایی عشق عرفانی را به غزل راه داد) و یا برای بیان مفاهیم عرفانی (که این نوع غزل را مولانا به اوج رسانده)؛ اما حافظ به طرز هنرمندانهای، رموز حکمت و فلسفه و عشق و عرفان و بسیاری چیزهای دیگر (از جمله نکتهها و اشارات قرآنی) را در در غزل با هم آمیختهاست.
پ.ن۱: چند غلط تایپی و نگارشی و غیره در متن بود که اصلاح شد. نکتههایی را هم افزودم.
پ.ن۲: معنای واژهی «مغازله» را ـ که حاوی مفهوم اصلی غزل و کارکرد آغازین آن است ـ اگر نمیدانید، در فرهنگ لغتهای معتبر بجویید (البته فقط بالای هیجدهسالهها!!!). در اینجا توضیح بیشتری نمیدهم.
پ.ن۳: ببخشید که این پست کمی شبیه تکلیفهای درسی دانشجویان ترمهای اول و دوم ادبیات شد!
نمیدانم دقت کردهاید یا نه؛ انگار پسزمینهی اصلیِ مجموعهی طنز چارخونه، خشم و عصبانیت آدمهاست. درست است که چارخونه یک مجموعهی طنز است و کارکرد اصلی آن، سرگرم کردن و خنداندن مردم و شاد نگه داشتن آنهاست؛ اما در هر چند سکانسی یک بار هم که شده، بیننده شاهد عصبانیت شدید یکی از آدمهای چارخونه است. از داد و فریادهای دیوانهوار و سردردآورِ شکوه (مریم امیرجلالی) تا ناراحت شدنها و عصبانیتهای منجر به سکتهی منصور (حمید لولایی) و داد و قالهای لات منشانهی فرخ (محمد شیری) و عصبانیتهای پرستو (بهنوش بختیاری) ـ که هر لحظه دست لرزانش را به منزلهی آمپرسنجِ عصبانیتاش نشان میدهد ـ همه و همه صحنههایی هستند که انگار دقیقاً برای پررنگ کردن این پسزمینه طراحی شدهاند.
به نظر میرسد سازندگان این مجموعه درست متوجه تأثیرات منفیِ این حرکات نیستند. زیرا دلیلی ندارد که حجم بسیار زیادی از یک مجموعهی طنز ـ که قرار است مایهی تفریح و سرگرمی و شادی مردم باشد ـ به خشم و خروش و عصبانیت اختصاص داده شود. من فکر میکنم اگر برخی از عصبانیتها و خشم و خروشها را از این مجموعه بردارند، بهتر میتواند نقش خود را به عنوان یک مجموعهی طنزِ شاد و مفرح ایفا کند. هر چه باشد، هدف اصلیِ این مجموعههای نودشبی، همین است؛ یعنی خنداندن و شاد کردن مردمی که در زندگیِ روزمرهی خود از این عصبانیتها فراوان میبینند.