خاقانىِ شروانى
بیست و نهم خرداد امسال برابر است با سیامین سال درگذشت دکتر علی شریعتی. در طول این سی سال، از شریعتی بسیار گفتهاند و نوشتهاند. تا جایی که شاید دیگر اصلاً نیازی نباشد که من دربارهی او چیزی بنویسم.

شریعتی یکی از شخصیتهایی است که بسیار ناسزا شنیدهاست؛ چه در زمان حیات و چه پس از مرگ. اگر زمانی متعصبان مذهبی او را به جرم بیدینی به باد دشنام میگرفتند، امروز هم در قطب مخالف هستند کسانی که با ادعای روشنفکری و منش لیبرالی، از ناسزا گفتن به او کم نمیگذارند. اگر در دورههایی از حیات فکری و فرهنگی در این کشور، شاهد آن بودیم که کسانی در تلاش بودند تا با ناسزاگویی به شریعتی، به مناصب و مدارجی برسند، امروز هم هستند کسانی که هرچند در پی کسب درجهای در قدرت نیستند، اما میخواهند با ناسزاگویی به شریعتی برای خود نامی در دنیای روشنفکری دست و پا کنند.
امیدوارم که کسی از حرف من نرنجد. اما این حقیقت تلخ را نتوانستم ننویسم. به هر حال، شریعتی یکی از چهرههایی بوده که بر اندیشهی من تأثیر شگرفی داشتهاست. به جرأت و بدون هیچ رودربایستی میگویم، شاید اگر ده ـ دوازده سال پیش برخی از آثار شریعتی را نخوانده بودم، مسیر فکریام به سمت و سوی دیگری رهنمون میشد. شاید اگر نقد سنت را با آن زبان گرم و پرشور، در آثار شریعتی نخوانده بودم، اکنون هم نمیتوانستم با برخی از مقتضیات دنیای پسامدرن ارتباط برقرار کنم.
بنابراین من نمیتوانم شریعتی را فراموش کنم؛ هرچند بعضیها بگویند دورهی او تمام شدهاست. من هم میپذیرم که برخی از اندیشههای او، برای اکنونِ ما چندان مناسب نیست؛ اما این دلیل نمیشود که حق نمک را فراموش کنم و کسی را که اینچنین بر من تأثیرگذار بودهاست، به سادگی از یاد ببرم.
روانش شاد و یادش جاودان باد.
یادم میآید وقتی که بچه بودم، بعضی وقتها که حال و حوصلهی هیچ کاری نداشتم، دفتری برمیداشتم و مدادی و خطخطی میکردم. ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ.
و الان چهقدر حسرت میخورم که اینجا نمیشود آنطور خطخطی کرد!
الف ـ در آستانهی این فصل گرم، بسیار خسته و دلگیر شدهام. خستگیام بیعلت نیست؛ اما از چه دلگیر شدهام، خودم هم به طور واضح و روشن و مبرهن نمیدانم!!!
ب ـ اگر امشب از این سرماخوردگیِ نابههنگام ـ که دارد خفهام میکند ـ جان سالم به در ببرم، دیگر به یقین میدانم که رویینتن شدهام!!!
پ ـ هیچکدام از موارد فوق را جدی نگیرید!!!
:: یادداشتگونهای بر مطلب پیام یزدانجو با عنوان زبان فارسی و خط لاتینی ::
از زمان مشروطه تا کنون، چندین بار زمزمهی تغییر خط فارسی سر داده شدهاست و هر بار هم با مخالفتهای سرسختانه روبهرو شدهاست. اکنون، به نظر میرسد که شرایط عصر دیجیتال، خط فارسی را به چالشی دوباره کشیدهاست. این که ما بتوانیم نامههای الکترونیکی و پیامهای کوتاه (SMS) را به راحتی با خط لاتین بنویسیم و بخوانیم، خوب است؛ اما جایگزینی خط فارسی با خط لاتین، به عقل ناقصِ این حقیر، چندان شدنی به نظر نمیآید. به جز مشکلاتی که جناب یزدانجو در نوشتهی خود به آن اشاره کردهاند (... هیچ دو نامهی دو فارسیزبان که به خط لاتین نوشته شده باشد از این نظر شباهتی به هم ندارند و حتا هیچ دو سطری از یک گپ اینترنتی دو ایرانی هم از قواعد مشترک و یکسانی پیروی نمیکنند؟ – «ق» را یکی با gh مینویسد و یکی با q، یکی «خ» را با kh نشان میدهد و آن یکی که اندکی مطلعتر مینماید با x، یکی بهجای «آ» از aa استفاده میکند و یکی همچنان از a، یکی حرف اضافهی «ئه» را به کلمهی قبلاش میچسباند و یکی جدا مینویسد، و ...)؛ مشکلات دیگری نیز برای این طرح وجود دارد که در اینجا به سه مورد اشاره میکنم ...
دربارهی سانسور و فیلتر بسیار گفتهاند و شنیدهایم؛ این که این عمل، خلاف قانون اساسی کشور است؛ خلاف اعلامیهی جهانی حقوق بشر است؛ خلاف اخلاق رسانهای است و ... . به درستی یا نادرستی این داوریها کاری ندارم؛ اما با همهی این حرف و حدیثها، فیلترینگ برخی سایتها را شاید بتوان تا حدودی منطقی و قابل توجیه دانست. ولی وقتی که به سایت (وبلاگ) ملکوت سربزنی و در نهایت حیرت، ببینی فیلتر شده، دیگر هیچ توجیهی در پستوهای ذهنت هم نمیتوانی دست و پا کنی. فقط از شما میخواهم محض امتحان هم شده، زحمت بکشید و با یک فیلترشکن سری به پایگاه نامبرده بزنید و خودتان قضاوت کنید. اگر واقعاً سطح آزادی بیان در ایران تا این اندازه پایین آمده، باید شدیداً متأسف بود. وگرنه مسؤولان امر باید فیلترکنندگان را از فیلترکردن سلیقهای نهی کنند.
امیدوارم که ملکوتِ وبلاگستان فارسی، بیش از این در محاق نماند و فیلترکنندگان هم به خود آیند و قدری به پیآمدهای منفی کار خود هم بیاندیشند. در پایان هم جهت اطلاع فیلترکنندگان محترم، لازم است به عرض برسانم که هر سایتی را که ببندید، در عرض دو سه کلیک و چند اینتر، میشود باز کرد. این هم شاهد زنده؛ بخشهایی از آخرین پست ملکوت:
مولوی بيت مشهوری دارد: پای استدلاليان چوبين بود / پای چوبين سخت بی تمکين بود. اين بيت قرنها با ذهن بسياری بازی کرده است (از جمله با ذهن آرامش دوستدار - ر. ک. ص. ۱۵ کتاب «امتناع تفکر در فرهنگ دينی»؛ پيشگفتار). مولوی آشکارا میگويد پای «استدلاليان» چوبين بود و خودش بلافاصله متوسل به نوعی «استدلال» میشود. روی سخن مولوی با «استدلاليون» است، نه با «استدلال» (بر خلاف تصور شتابزدهی آرامش دوستدار). مولوی بارها انواع استدلال را به کار برده است. بدون شک استدلالهای او فلسفی نيست، اما به هر روی استدلال است. مولوی با فلاسفه مشکلات جدی دارد. دلايل تاريخی اين مشکلات را هم بسيار کسان بارها نوشتهاند. اما اين يک بيت را همه برای حمله به خود «استدلال» و رها کردن آدميان از قيد حتی «عقل» به کار بردهاند، حال آنکه مولوی مخاطباش استدلاليان بوده است - آنها که دليل میتراشند. مولوی با دليلتراشان و فلسفيانی که به قول او «در وسايط میفزايند» اختلاف نظر دارد. گاهی اوقات دقت کردن به کلمات يک نفر در فهم انديشهی او بسيار راهگشاست.
ملاحظه میفرمایید که پریرو تاب مستوری ندارد؛ در ار بندی سر از روزن برآرد!!!
...
.
.
.
نقطه
نقطه
نقطه
میخواهم بقیهی زندگیام را نقطهچین بگذارم! تا ..................