خاقانىِ شروانى
بعضی وقتها خيلی خستهای!
بعضی وقتها خيلی تشنهای!
بعضی وقتها خيلی حرف ته دلت وول میخورند و تو نمیتوانی آنها را بر زبان / كاغذ / صفحهكليد / ... بياوری. بعضی وقتها هی دلت میخواهد چيزی بگويی / بنويسی و بعد سری تكان میدهی و با خود میگويی: «ولش كن؛ بیخيال»!
بعضی وقتها خيلی كلافهای! مثل همين روزهای خاكستری.
بعضی وقتها خيلی راحت قيد بعضی چيزها را میزنی و بعضی چيزها را به امان خدا رها میكنی!
...
بعضی وقتها ... ، بعضی وقتها ... ، اصلاً ولش كن؛ بیخيال!
پ.ن: نمیدانم چرا ديری است دستم به صفحهكليد نمیرود؛ میخواستم دربارهی دو آلبوم جديد شجريان مطلبی بنويسم، نيمهكاره رها شد. میخواستم دربارهی نمايشگاه كتاب چيزی بنويسم، در نطفه خفه شد! «... صد سينه سخن دارم، آن شرح دهم يا نه؟!»