تبليغاتX
درجه‌ی صفر نوشتار
خانه :: پست الكترونيك
شنبه بیست و نهم مهر 1385
نا به‌هنگام
 

زمان

از هجوم حقیقت

آهسته آهسته

ترک برمی­دارد؛

وذهن متروک ما نیز.

 

جمعه بیست و هشتم مهر 1385
دلتنگی
 

دلم تنگ است.

نمی­دانم برای چه و برای که؛

امّا می­دانم که سخت دلتنگم.

 

شنبه بیست و دوم مهر 1385
... کاندر این توفان نماید هفت دریا شبنمی...

 

 ای پروردگار

در رنجوری­ام به چشم ترحم بنگر و ذره­ای توانم ببخش؛ توانی برای زیستن، برای خوب زیستن، پاک زیستن.

 

 ای آفریدگار بی­انباز

بلاها را بر من و ما آسان گردان و از سرانجام شوم دورمان بدار.

 

 ای معشوق بی­نیاز

سر بر آستان جلالت می­نهم و زنگار دل را دریا دریا می­گریم.

 

گریه­ی حافظ چه سنجد پیش استغنای دوست

کاندر این توفان نماید هفت دریا شبنمی

 

چهارشنبه دوازدهم مهر 1385
حالا حکایت "عمران صلاحی" است ...

 

عمران صلاحی هم رفت. چه می­توان گفت به جز تسلیتی و اندوهی ...

یادش به خیر که بسیار شیرین سخن بود.

یکشنبه دوم مهر 1385
بوی پاییز، بوی مهر

1. ناگهان پاییز

پاییز از راه رسید؛ با همه­ی برگ­های زردش و با دنیای رنگ­هایش (البته در منطقه­ی جغرافیایی ما، رنگ پاییز به چشم نمی­آید). پاییز آمد تا دنباله­ی روزها را قیچی کند و بهره­ای از روز را به شب ببخشد و هر چه پیش­تر می­رود، بهره­ی شب بیشتر می­شود.

پاییز را از همیشه تا هنوز، بسیار دوست می­داشته­ام. هر چند که پاییز خزان طبیعت است؛ اما برای من پاییز، بهار اندیشه و احساس است.

پاییز فصل خاطره­هاست؛ خاطره­ی اولین روز مدرسه و سپس اولین روزهای مدرسه.

همیشه با آمدن پاییز، اولین روزهای مدرسه را به یاد می­آورم. حسی آمیخته از دلهره و شادی به سراغم می­آید. آن گاه یادهای دور زنده می­شوند. بوی کتاب­های نو در فضای ذهنم می­پیچد.

روزهای آغاز مدرسه شیرینی دلپذیری داشت. هنوز هم، از پس سال­های دراز، آن حس برایم تازه می­شود. هر چند که ممکن است این روزها دیگر بوی کتاب­های نوِ مدرسه، آن­قدر دوست داشتنی نباشند.

 

2. رمضان؛ ماه خدا

ماه رمضان هم از راه رسید. این دو ماه دوست داشتنی (مهر و رمضان)، امسال چه قشنگ با هم همراه شده­اند. برای من ماه رمضان هم قشنگی­های خاص خودش را دارد. این یکی هم یادهایی از سال­های دور را برایم زنده می­کند. یاد قرآن برگ کاهی پدر و هزاران یادِ دیگر.

رمضان­های سال­های کودکی را به یاد می­آورم. سحرهایی که با صدای مناجات شیخ جواد و مشهدی غلام (خدا هر دو را بیامرزاد) از خواب بیدار می­شدیم و دست و رو شسته بر سر سفره­ی ضیافت خدا می­نشستیم.

یاد آن روزها و شب­ها به خیر و نیکی باد.