تبليغاتX
درجه‌ی صفر نوشتار
خانه :: پست الكترونيك
جمعه سی ام تیر 1385
خواهش خاک

به آسمان گفتم

لحظه­ای دست نگه دار

         - فقط لحظه­ای -

اما چه سود

گوش آسمان

به زمین

به خاک

چیزی بدهکار نبود.

دوشنبه بیست و ششم تیر 1385

ما مسافران خسته و غمگین اتوبوسی هستیم

که در پیچ و تاب جاده­ها و دره­ها

مقصد را فراموش کرده­ایم.

جمعه بیست و سوم تیر 1385
شاید وقتی دیگر
 همیشه همه چیز را به "وقتی دیگر" موکول کردیم. خواندن کتاب‌های مهم را، نوشتن چیزهای مهم را، گفتن حرف‌های مهم را، ... ، حتی خود زندگی را هم به "وقتی دیگر" موکول کرده‌ایم. فقط خدا کند مرگ، آن لحظه‌ی قطعی و درنگ‌ناپذیر، از آن "وقت دیگر"  پیشی نگیرد!    

 

پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385

در ساعت دلتنگی

رنگ‌ها

         آرام

                  آرام

               رنگ می‌بازند

و ظرافت

از یاد عقربه‌های ثانیه‌گرد  می‌رود.

 

چهارشنبه چهاردهم تیر 1385
باتلاقی به نام سياست

نمی­دانم رمان «گاوخونی» جعفر مدرس صادقی را خوانده­اید یا نه. در جایی از این رمان، این جمله از پدر راوی (در اشاره به باتلاق گاوخونی) نقل می­شود: «... همه­ی زندگی ما تو این باتلاقه. هست و نیست ما، دار و ندار ما، ریخته این تو ...» (گاوخونی، جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، ص 54).

متأسّفانه در زندگی فرهنگی و اجتماعی ما آدم­ها (بویژه ما شرقی­ها و بویژه ما ایرانی­ها) نیز باتلاقی وجود دارد به نام سیاست، که همه­چیزِ ما در آن فرومی­ریزد؛ بسیاری از چهره­های فرهنگی ما در این باتلاق قربانی   می­شوند.

آیا حذف بسیاری از چهره­های فرهنگی، ادبی و هنری، به خاطر همین باتلاق نبوده­است؟ در ذهن خود مرور کنید سیاهه­ی این نام­ها را: صادق هدایت، صادق چوبک، احمد شاملو، محمود اعتمادزاده (م.ا.به­آذین)، محمود دولت­آبادی، عبدالکریم سروش، ... و ... و ... و .... . آیا همه­ی این بزرگان، به نوعی، در آن باتلاق گرفتار نشده­اند؟

به راستی اگر به خاطر وجود همین باتلاق سیاست نبود، چه کسی حاضر می­شد نام شاعر بزرگی مثل احمد شاملو را حذف کند؟ (وقتی به عنوان یک معلم ادبیات، در کتاب درسی ادبیات، به شعر سپید می­رسم و می­بینم که به جای شاملو، علی موسوی گرمارودی به عنوان نماینده­ی شعر سپید معرفی شده، دلم می­گیرد و نمی­توانم این واقعیت را به شاگردان معصومِ از همه­جا بی­خبر نگویم. البته احترام آقای گرمارودی، به عنوان یک شاعر لازم است؛ اما واقعیت این است که ایشان نه نماینده­ی شعر سپیدند و نه تنها شاعر مطرحِ این قالب شعری)

چند روز پیش، تلویزیون از برگزاری نکوداشتی برای آقای محمدرضا سرشار (رضا رهگذر) خبر می­داد. نفس این عمل بسیار نیکو و پسندیده است؛ امّا در آگهی تلویزیون، آقای سرشار (رهگذر)، به عنوان «پیشکسوت ادبیات داستانی» معرفی شد! البته نسل من، آقای رضا رهگذر را، لااقل به خاطر «قصه­ی ظهر جمعه» هم که شده، دوست می­دارد و احترامشان را نیز لازم می­داند؛ امّا یقین دارم خود ایشان هم از این عنوان «پیشکسوت ادبیات داستانی» چندان خرسند نیستند؛ چرا که پیشکسوت دانستن ایشان، آن هم در مقابل بزرگانی چون محمدعلی جمال­زاده، صادق هدایت، صادق چوبک، محمود اعتمادزاده (م.ا.  به­آذین)، محمود دولت­آبادی، جمال میرصادقی، سیمین دانشور و ... ، جفای بزرگی به آن بزرگانی است که به درستی شایسته­ی عنوان «پیشکسوت ادبیات داستانی»اند. هنوز یک ماه از مرگ به­آذین نمی­گذرد. همه­ی ما شاهد بودیم که رسانه­های رسمی با «چه سکوت سرد سیاهی» از این ماجرا گذشتند. بزرگمردی که حتی اگر یک کتاب هم ننوشته بود، تنها ترجمه­هایش از آثار مهم ادبیات مغرب زمین کافی بود تا او را در سلک خادمان فرهنگ این سرزمین قرار دهیم، آیا تا این حد هم حق ندارد که حتی به هنگام مرگش، نامی از او (ولو در قالب خبر مرگ!) از رسانه­های ملی کشور برده شود؟

بله، ... این باتلاق  همچنان قربانی می­گیرد و همچنان «همه­ی زندگی ما» و «هست و نیست ما، دار و ندار ما» در آن فرومی­ریزد.

 

جمعه نهم تیر 1385
... این روزها ...

زردها بی­خود قرمز نشدند

قرمزی رنگ نيانداخته­است

بي­خودی بر ديوار

...

من دلم سخت گرفته­است از اين

ميهمان­خانه­ی مهمان­کشِ روزش تاريک

که به جان هم نشناخته انداخته­است

چند تن خواب­آلود

چند تن ناهموار

چند تن ناهشيار

                    (نيما يوشيج)