خاقانىِ شروانى
قطار غول پیکر آرام آرام بر روی ریل آهنی می لغزید و می رفت. از راه های پرپیچ وخمی گذشته بود.
مسافران قطار آدم های جورواجوری بودند. در یکی از کوپه ها چند نفر، هر یک سر در لاک خود فروبرده و نشسته بودند. یکی مشغول روزنامه خواندن بود، یکی دیگر پشت سر هم سیگار دود می کرد، یکی هم در ردیف رو به رو نشسته بود و سر در کتابی فرو برده بود و داشت آن را می بلعید. کنار دست او جوانی میانه اندام نشسته بود که دائماً در فکر بود؛ نه می خوابید و نه با کسی حرف می زد. تنها چند بار از هم کوپه ای های خود مقصد را پرسیده بود و آن ها هم او را به باد خنده و تمسخر گرفته بودند. گویی سؤالی کودکانه و یا ابلهانه پرسیده بود.
این مسأله عجیب و غریب بود. هیچ کدام از مسافران قطار مقصد خود را نمی دانستند و حتی نمی دذانستند که قطار به کجا می رود! اصلاً برای آن ها مهم نبود که قطار از کجا آمده و به کجا می رود.
جوان میانه اندام، چندین بار مقصد را پرسیده بود؛ اما کسی به او جوابی نداده بود. زیرا هیچ کدام نمی دانستند. او تنها کسی بود که می خواست بداند قطار به کجا می رود. از این کوپه ی لعنتی هم خسته شده بود. چند بار می خواست کوپه اش را عوض کند. در جواب به او گفته بودند که نمی شود و باید همین جا بمانی.
٭٭٭٭٭
قطار وارد یک تونل شد. سیاهی همه جا را فرا گرفت. گویا این اولین تونلی بود که در مسیرشان به آن برمی خوردند. هرچه پیش می رفتند، تونل تمام نمی شد. انگار کسی در انتهای تونل ایستاده بود و آن را می کشید تا تمام نشود. جوان میانه اندام بیشتر به فکر فرو می رفت. از چند نفر پرسید که تونل کی تمام می شود. هیچ کدام نمی دانستند و برای آن ها مهم نبود.
ناگهان با یک انفجار مهیب، قطار از هم متلاشی شد و همگی در هوا پاشیده شدند.
... و سرانجام آسمان طاقتش به سر آمد و بغض کهنهاش را بر زمين باريد.
باران ...، باران ...، باران نازنين پاييز بر سر و روی زمين میبارد و سياهیها و پليدیهای دوران را از آن میشويد. امروز اولين باران پاييزی از آسمان بر زمين باريد.

راستی، چه خوب شد که اولين پست اين وبلاگ با باران آغاز شد.